صبح بود...گذشت...
ظهر هم چنین...
انگار حوالی عصر بود...خورشید در افق...با نگاه سرخ و پر بغض هر روزه....
ناگهان ...یک حادثه گذشت ... از کنار دیوار قلب من .....و من بی خبر...
بعد از غروب شیون کسی از پیچ و تاب کوچه مان گذشت....ومن بی خبر...
نیمه های شب...در آن سوی شهر...یک نفر پرید...رفت تا اوج...
و من بی خبر .....
صبح فردا شد...
می گذشت آرام...
من هم می گذشتم از کنار کوچه ی تکرار ...

