نمی دانم روی چندمین پله
ایستاده ام...
اما
صدای ترک خوردن نردبان شیشه ای ام
باور حجم سنگین تو را
برایم آسان می کند....
|
یا عشق... نمی دانم روی چندمین پله ایستاده ام... اما صدای ترک خوردن نردبان شیشه ای ام باور حجم سنگین تو را برایم آسان می کند.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/27 و ساعت
13 |
یا عشق دل من می خواهد یک سبد از گل سرخ ... بسپارد بر آب... تا در آن سوی نیاز .... یک نفر... گل سرخی در تورش یابد... تور سرشار از گل .... آب سرشار از جریان ... ......................................................................... و من آرام ترینم اینجا... گلی از کف دادم.... دل به دریا دادم... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/25 و ساعت
18 |
یا محبوب بهش گفتی دستمو بگیر .... و اون فقط نگات کرد .... بهش گفتی حرف دلت رو بگو .... و اون فقط نگات کرد .... بهش گفتی بیا اینجا و در کنار من باش.... و اون فقط نگات کرد ... بهش گفتی دیدی دیگه دلت از سنگ شده ؟؟؟ اشکش رو که دیدی یادت اومد که به جز دهن و دست و پاش + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/24 و ساعت
14 |
به نام تو... یه لحظه وایسا......ای بابا این گربه هه هم ما رو تحویل نمیگیره... نشسته بود رو دیوار همچین نگام می کرد آدم احساس جوجه بودن بهش دست می داد.....بش گفتم میو...بی ادب روشو کرد اونور رفت... همونه که همه بهت بگن پیشته... این دوتا ۴ ساعته اون بالا نشستن ...آخه بگو جای دیگه ای واسه قرار گذاشتن پیدا نکردین الا آنتن رو پشت بوم؟؟؟ احتمالا" الآن شبکه ۴ داره کبوتر پخش میکنه... آدم یاد عشقای اساطیری میفته.... کلاغه رو اینجوری نگاه عاقل اندر سفیه تحویلم میده... احتمالا" بم میگه فکر کردی خودت چه رنگی؟؟ با کلاغ جماعت نمیشه کل کل کرد...بی خیالش میشم... خودمونیما حیاط خونمون یه پا حیات وحشه... از نوع اهلیش... منم اصلا" تو حیاط نیستما امروز حس ادبی نوشتن نبود... راز بقا هم خوب بالاخره مبحثیه واسه خودش...باید بش بها داد... دور و برمون از همه چی میشه لذت برد...کافیه بخوای ... اونوقت حتی گربه هم میشه یه ابزار واسه شاد شدن.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/21 و ساعت
21 |
یا حق ................................. شهریار کوچولو گفت: پی دوست می گردم....اهلی کردن یعنی چی؟؟؟ روباه گفت : چیزیست که پاک فراموش شده...معنیش ایجاد علاقه کردن است... ـ علاقه؟؟؟ روباه گفت: تو الان برای من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر... ....نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.... من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.... اما اگه منو اهلی کردی هر دوی ما به هم احتیاج پیدا می کنیم... تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو... شهریار گفت: داره دستگیرم میشه....یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده... ................................ شهریار کوچولو به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید... نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را درست همان جوری هستید که روباه من بود...مثل صد هزار تا روباه دیگر ...او را دوست خود کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.... گل ها حسابی از رو رفتند... شهریار باز گفت: خوشگلید اما خالی هستید...برایتان نمی شود مرد... گفت گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند چون شما...اما او به تنهایی از همه ی شما سر است... چون فقط اوست که آبش دادم...فقط اوست که زیر حبابش گذاشتم...چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام...( جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند) چون فقط اوست که پای گله گزاریها...خودنمایی ها...بغ کردن و هیچی نگفتنهایش نشسته ام.......چون که او گل من است.... پیش روباه رفت و گفت: خدانگهدار... روباه گفت خدا نگهدار ...اما رازیست ساده:جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی توان دید....نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند..... ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش صرف کردی.... شهریار برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد به قدر عمری که به پاش صرف کردم... روباه گفت تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی.... تو مسئول گلتی..... شهریار تکرار کرد...من مسئول گلمم.... (بخشی از کتاب شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دوسن تگزو پری....تر جمه ی احمد شاملو...) گلهاتون همیشه خوشبو.... پایدار ..... و یگانه.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/20 و ساعت
18 |
یا لطیف آرام نگاهت در مواج دریای افکارم محو می شود... و من در پی نگاه تو غرق می شوم... وتو ...آرام.... در ساحل.... در پی نگاه گم شده ای..... نمناکی دریا خبر از اشکهایت می دهد.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/19 و ساعت
22 |
یا او دستش تو دستت بود..... توی یه کوچه ی پر پیچ و خم داشتین قدم زنان می رفتین.... گاهی صدای خنده بود و گاهی نم اشک و عطر خاک بارون خورده.... دستش تو دستت بود.... پیچ آخری رو که رد کردین ...یه دفعه هر دو ساکت شدین..... مات و مبهوت دور و برتو نگاه کردی و گفتی: یعنی این کوچه بنبسته؟؟؟ کوچه ی ما....!!!! دستش تو دستت بود....اما.... آروم دستشو از تو دستت کشید بیرون..... حسابی جا خوردی.... داشتی می گفتی: یعنی به این راحتی..... انگشت اشارشو گذاشت رو لبات تا حرفتو ادامه ندی.... ...رفت تکیه کرد به دیوار و گفت : من قلاب میگیرم...تو برو بالا..... ................................................................... صدای خنده هاتون از اونور دیوار میاد.... ..... می دونم....دستش تو دستته..... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/18 و ساعت
19 |
یا عشق امروز یه جورایی با همیشه فرق داشت..... خیلی حال میده اسمتو تو روزنامه ببینی ...اوونم ۲ بار همه جا تیتر زدن که نتیجه ها شنبه میاد .... بعد یهو فرزاد حسنی از صف های شلوغ میگه و از اینکه داداشش قبول شده مارم جو گرفت ...داد و فریاد که بابا پاشو برو روزنامه بگیر بابامونو از خونه کردیم بیرون....خلاصه ....با روز نامه برگشتن خونه... آقا ماچ و بوس و تبریک غوغا نمی کرد.... اصلا" کسی تحویل نگرفت... گلی به گوشه ی جمال خواهر گلم...گفت این چه وضعشه؟؟؟؟ بچه رو تحویل بگیرین یکم..... رفتن برام شیرینی گرفتن و یه دسته گل بی نظیر... (آخه من عاشق گلم....شیطون میدونست چی بگیره که اشک منو دراره) حالا من منتظر نتیجه های دولتی باید بشینم تا بینم چه کنم اینم از امروز ...پارسال یه همچین روزی هر چی تو روزنامه گشتیم اسممون نبود خلاصه خدایا همه جوره مخلصتیم.... واااااااااااااااااااااااااااای خدای من....الان دوستم زنگ زد ...همونی که دوست داشت درومده.... خداییش یه سال بمونی پشت کنکور اونقد حال میده
خیلی شخصی شد مخصوصا" بعضیاااا به امید آینده.....
+ نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/17 و ساعت
22 |
یا او که همینجاست... هر چی ازت می پرسم این کاغذی که دستته چیه؟؟؟ جوابمو نمیدی همش اطرافتو با دقت نگا می کنی... هر چی میگم دنبال چی میگردی؟؟؟ جوابمو نمیدی از دور چند تا درخت سیب میبینیم....ازم می پرسی کدومشون بلند تره؟؟؟ میگم وسطی... با سرعت میری طرفش و ازش میری بالا.... ـ دیگه اعصابم داغون شده...این کارا یعنی چی؟؟؟ بیا بریم..... فکر میکردم حرفم برات ارزش داره....بیا پایین..... اما تو گوش نمیدی...میری بالاتر.... فکرامو کردم...بیای پایین همه چی تمومه..... یه ربع بعد میای پایین و با ذوق و شوق یه شکوفه از اون درخت سیب رو میدی دستم... سرت داد میزنم این کارا یعنی چی؟؟؟ رفتی بالا که اینو بیاری؟؟؟ که چی بشه؟؟؟؟؟ نگام میکنی.....هیچی نمیگی....اشک تو چشات حلقه می زنه.... اون کاغذه رو میدی دستم و میگی ببخش ناراحتت کردم و میری..... کاغذ و باز میکنم....توش نوشته: برای اثبات عشقت برو بالای بلند ترین درخت سیبی که میبینی و بالا ترین شکوفه ی سیب رو برای کسی که دوستش داری بچین.... تنم یخ میکنه....هر چی میگردم دیگه نیستی.... الان فقط میخوام از همین درخت برم بالا.......بعد پیدات میکنم .... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/16 و ساعت
16 |
یا عشق هر وقت از دستم عصبانی شدی در گوشامو محکم بگیر و با تمام وجودت فریاد بزن سیب .... اونوقت من فکر میکنم داری بهم لبخند می زنی.....اونم با تمام وجودت.... اینجوری هم تو خالی میشی....هم من چیزی نمیشنوم .... هم یه لبخند اتفاق افتاده .... یه لبخند به عمق وجودت........... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/15 و ساعت
22 |
یا او "سفر یعنی عبور از مرز تکرار..." فکر کن... رفتی مسافرت و اونقد بالا پایین پریدی که هیچ جایی تو بدنت نیست که درد نکنه... فکر کن تو طول سفر همش در حال کل کل کردن با بابات بودی اعصابت لگد مال قدمهای اوشون شده.. فکر کن....وسط ظهر تابستون داغ سرما خوردی... فکر کن....۲ هفته دیگه شهریور تمومه اما خبری از نتایج کنکور نیست... فکر کن ...خداییش خوب فکر کن...ببین به این بچه کنکوری تب کرده حق میدی تو آفساید حرف بزنه یا نه؟؟؟ آقا تب دارم ...شوخی که نیست دیگه در دسترس نیست....
امروز خیالاتم رو بی خیال میشم......تا فردا... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/14 و ساعت
17 |
یا حق وقتی تنهایی داشتم تو باغ قدم می زدم صدایی منو به سمت خودش کشوند... رسیدم به یه دیوار کاه گلی که بارون خورده بود و بوی نم می داد.... صدای کسی میومد که اونور دیوار به چشای دیگه ای خیره شده بود و داشت از دلش براش می گفت... یه نگا کردم به برگ پنجه ای زردی که دستم بود ...رفتم تو فکر... خوش به حالش ... خوش به حالش که نگاه آشنایی داره که باهاش حرف بزنه... کاشکی....بی خیال شدم.... تر جیح دادم دور بشم تا مزاحمی برای خلوت دو تا نگاه نباشم... راه افتادم...دوست داشتم ببینم این دیوار کی تموم میشه... بعد از یه مدت راه رفتن رسیدم به یه در آهنی ...بارون خورده و پوسیده... رفتم اونور دیوار و مسیری رو که اومده بودم از اون طرف برگشتم.... هنوز داشتم با اون برگ پنجه ای زرد ور می رفتم که صدای آشنایی به گوشم رسید.. خوب که نگا کردم..... دیدمش نشسته بود..تکیه داده بود به همون دیوار گلی... زل زده بود به یه برگ پنجه ای زرد و هنوز داشت باهاش حرف می زد..... حسابی جا خوردم.... ساقه ی برگی رو که تو دستم بود محکم ....محکم تر گرفتم... حالا یه جور دیگه نگاش می کردم... دیگه فقط یه برگ پنجه ای زرد نبود ... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/08 و ساعت
14 |
یا عشق یه روز بهت یه چوب خشک دادم...زیر چشمی نگام کردی.... خنده ی معنی داری تحویلم دادی.... همینجوری که داشتی باهام حرف می زدی تیکه تیکش کردی و آخرش که می خواستیم خدافظی کنیم ... دیگه چیزی تو دستت نبود.... کاش ازم می پرسیدی این چیه؟؟ تا بهت می گفتم ساقه ی اون گل سرخیه که وقتی فقط یه رویا بودی برات چیدم..... حالا ... بعد از سالها ... رویای من واقعی شده.....اما.... اما ... شاخه گلم شکست.... بگذریم....یه گل سرخ طلبت.....
+ نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/05 و ساعت
14 |
یا او .....خیلی بی صدا میای میشینی روبروم.... از پشت پنجره نگات می کنم......تو هم نگام می کنی.... تا لای پنجره رو باز می کنم با سرعت میای به سمت صورتم.... .... وای که چقدر نرمی...می گیرمت میذارمت کف دستم... زل می زنم به سبکیت...به سادگیت ... به زیباییت... ................................................................................ نمی دونم چند ساعته دارم باهات حرف می زنم... اما انگار من که اشک می ریزم تو سبک تر میشی...واسه پرواز آماده تر... لای پنجره رو باز می کنم... دستم رو میارم روبروی صورتم و ......هووووووف.....دور میشی... نمی دونم...میری پیشش یا نه.... حرفام و بهش میگی یا نه..... همینقدر می دونم که حالا مثل خودت سبک شدم....مثل یه قاصدک.... یکی منو بسپره به باد ... میخوام پرواز کنم.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/04 و ساعت
18 |
یا نور آروم آروم....یواش یواش...پاورچین پاورچین میرم جلو.... جون عزیزت گرفتی تو بغلت و خوابیدی؟؟؟ یواش گوشه ی کتاب و می گیرم و در عرض ۳ سوت...نه...۱ سوت و نصفی کتاب و از لای دستاش می کشم بیرون.... آخیش ...بیدار نشد.... یواش و آروم از اتاق میام بیرون و در و می بندم... یه نفس راحت می کشم و میرم تو حیاط...تو تاریکی شب... ....زیر نور ماه ( این اون فیلمه نیستااا) می شینم رو پله ها....زیر لب میگم.................................... حالا لای کتاب و باز می کنم..... لطف الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش عفو خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سر بسته چه گویی خموش آروم می گیرم...کتاب و می بندم و می گیرمش تو بغلم.... حالا بهش حق میدم که اونجوری کتاب و دو دستی چسبیده بود...... کی حاضره چیزی رو از خودش دور کنه که باعث آروم گرفتنش میشه؟؟ من که عمرا" + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/03 و ساعت
12 |
یا محبوب آرام و بی صدا لای پرده ی حریر خیالم را باز می کنم..... با نگاه...تا لب امواج نوازشگر ساحل ...رد پایی را دنبال می کنم..... پا روی جا پای مانده در ساحل می گذارم..... به دریا می رسم... در آغوش موج.... من ... و تو ...تنها با یک رد پا ... به دریای اشکهای خویش پیوستیم... می دانم ... تو هم می دانی... که رد پا ردپای کسی نبود جز عشق ... نسیم خنکی می وزد... حریر خیالم را به باد می سپارم... و باز تکرار واقعیت ....... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/02 و ساعت
20 |
یا حق گاهی دلم می خواد بچه بشم دور و برم.....ببینم اون پایین چه خبره....!!!! اوه ...اوه....خیلی شلوغه...اگه حواسمو جم نکنم پاشون و رو منم میذارن و رد میشن.... اونقد تند اینطرف و اونطرف میرن...واسه چی؟؟؟؟ می خوان به کجا برسن؟؟؟؟؟؟ ابروهاشونو ۷ و ۸ می کنن بابا دریغ از دو تا قهقهه از ته دل خداییش هی هم سوتی میدن( اون بالا دنبال چیزای گنده ای می گردن که هر کسی می تونه به دست بیاره.....غافل از اینکه این پایین ...زیر پاهاشون دارن چیزای کوچیک و ظریفی رو له می کنن که داشتنشون لیاقت
اگه روز ها با بچه ی ۵ -۶ ساله راجع به عشق و فلسفه و عرفان حرف بزنی.... اینشکلی هم بشه گاهی هم از عشقش به پیتزا میگه....اما میگه..... با اون بزرگاشون که بخوای حرف بزنی یه نیش خند تحویلت میدن و میگن: بابا تو عصر یورو و برج و سیمان...واسه بالا رفتن احتیاجی به عشق و فلسفه و عرفان نیست...با یه آسانسور می رسی اون بالا بالا ها...می خندن و میرن... هر قدر خودم و خم کنم و بدی هامو تو وجودم تابزنم و فشار بدم....بازم قدم به قد بچه ها نمی رسه.... بچه هایی که اگه لبخند بهت می زنن بی ریاس و اگه با بغض نگات می کنن بازم بی ریاس.....
+ نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/02 و ساعت
17 |
به نام او که همینجاست و در اندوه مه آلود نفس و در آن سیل پر از موج قفس نفسم حبس شده.... سدی از باید ها سیل بی تاب مرا بی هدف می کوبد کوبش سیل من از سد تو ... ای باید زشت گر چه آرام تر است... گر چه بی رنگ تر است... باور باید کوبیدنهاست... باور باید تخریب تو است.... باید زشت سیل من می کوبد...و تو را می شکند....
و تو اندوه نبودن داری و تو اندوه شکستن داری سیل من پیروز است.... گونه هایم نمناک..... و لبم می خندد.... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/02 و ساعت
11 |
یا عشق آروم باش ... چته؟؟؟...چرا اینقدر آشفته ای؟؟؟ اینا رو وقتی تو آیینه زل زده بودم به خودم می گفتم...از جلو آیینه گذشتم...اومدم اینطرف..........چه خوب...یه صندلی خالی جلوی پام سبز شد....باید می نشستم... باید فکر می کردم........آخ که چقدر سرم درد می کنه... نیست....نیست....هر چی رو در و دیوار دنبال یه نشونه ازش می گردم تا بهش فکر کنم.......هیچی پیدا نمی کنم.... وایسا...کجا با این عجله؟؟؟ اینهمه دور خودت چرخیدی چی عوض شد؟؟؟ انگار نه انگار دارم باهاش حرف می زنم....می چرخه و باز از اول...یه دور دیگه بزنه ساعت میشه هفت.... یه روز دیگه رسید به عصر و....من....من.... نمی دونم...باید یکم قدم بزنم...باید بلند شم....آخ که چقد سرم درد می کنه... آخیش ...چه بادی میزنه این کولر....آدم حالش جا میاد...چشامو می بندم و... چشامو می بندم و ... تا میام آروم بگیرم یکی صدام میزنه....نه... فکر می کنم یکی صدام میزنه... صندلی رو میارم میذارم جلوی کولر...میشینم روش و چشام و می بندم........ آخیش....نه ...اما یه چیزی کمه.....آره...یه چیزی کمه....میرم و یه صندلی دیگه میارم میذارم کنارم..... حالا میشینم و چشام و می بندم...هستی؟؟؟ میدونم اگه چشام و باز کنم نمی بینمت... پس بازشون نمی کنم....هستی دیگه؟؟؟ خوبه... حالا آروم ترم...سرم داره بهتر میشه ....میدونم نشستی همین کنار...کنار من... همین کافیه... امروزم با خیال خورشید غروب کرد... صداشو میشنوی؟؟؟ موسیقی غروب.... اذان.... به خودم میگم : به اذان که می رسی ..سراسر نیاز می شوی.... سراسر خواهش... سرشار از امید یافتن نداشته ها.... و کاش به اذان که می رسیدی... سراسر قسم می شدی... سراسر قسم برای باور داشته ها... + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/01 و ساعت
19 |
یا او اگه ازم بپرسن بهترین جا کجاس؟؟ میگم لب دریا اگه ازم بپرسن بهترین منظره چیه؟؟ میگم غروب خورشید تو دل دریا اگه ازم بپرسن بهترین هدیه چیه؟؟ میگم یه شاخه گل سرخ اما حتما" بهشون میگم که هیچ کدوم از اینا بهترین چیز نمیشه...... حالا اگه ازم بپرسن بهترین چیز چیه؟؟ میگم به قول حضرت سهراب : " بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است" + نوشته شده توسط نغمه ! در 84/06/01 و ساعت
13 |
|
|