به نام خدای تو ![]()
.....
نمی دانم کدامین لحظه را باید به یاد آورد
نمی دانم کدامین خنده را باید به یاد آورد
نمی خواهم بدانم لحظه ی فردای من تنهاست یا با تو
فقط میدانم این حجم نبودن های تو آخر مرا آسوده خواهد کرد از دنیا...و می میرم
نه از تنهایی بی تو...
که از کوران حسرتها ... حسرت این لحظه های ناب نارنجی
چه درد سرد و غمناکی است
این بودن که هر لحظه هراس از لحظه آخر مرا تا عمق تنهایی ... مرا تا عمق تنهایی...
نمی خواهم ...
نمی خواهم بدانم که حتی بی تو هم راه نفس باز است
من ماهی دلم درگیر دریای وجود توست
نمی خواهم بدانم تنگ کوچک هم هوا دارد
نمی خواهم بدانم ...
نمی دانم کدامین لحظه را لحظه ی دیدار حق نامند
این انسان آشفته ... نفسهایش به ضرب قلب تو بستست
جهان تا آن زمان جاریست که تو فریاد بودن را کنارم سر دهی....
پس از آن ....
چه خوشحالم ...
چه خوشحالم که می دانم تو را تا آخر عمرم کنار خویشتن دارم ...
....

