یا عشق 
......
نمیدونم چرا تا قصد سفر کردم دستی روی شونه ام نشست ... کسی صدام زد ...
نگاهی نگاهمو از دریا گرفت ...
کوله پشتیم و ازم گرفت درش رو باز کرد رویاهامو آروم درآورد گرفت تو دستش ! نگاشون کرد ...
بهشون لبخند زد !!!
من مات موندم !
کلماتم رو یکی یکی برداشت ، بو کرد ، چشماشو بست یه نفس عمیق کشید ....
گفت : چی مونده ؟ آهان ، قلمت ...
قلمم رو پیدا کرد ، با تعجب نگاش کرد ! گفت اینکه نای نوشتن نداره دیگه !
خندیدم ... خندیدم و بغضم شکست !
خیلی وقت بود نخندیده بودم !!!
ایستاد روبروم ... دستم و گرفت تو دستش ... یه قلم از جیبش دراورد گذاشت تو دستم ...
واییییییی که انگار دنیا رو به من داد ...
این قلم شد دنیای من ...
دنیای کوچیک و دوست داشتنیه من ، هیچ وقت تموم نشو !
... 
+ نوشته شده توسط نغمه ! در
87/07/29 و ساعت
23 |