یا عشق 
....
آماده برای رفتن دنبال پروژه ی روستا ...
صبح : نفس هایی که روبروم ابر می شدند ! سوز دلچسب پاییزی ...
از روبروم عبور کردند ... لبخند زدند و سلام کردند ... به من !
کودکان عقب مانده ی ذهنی را میگویم که برای گردش داشتند می رفتند باغ گلها ...
چه گلهایی بودند ... جواب سلام همراه با لبخند من خوشحالشان کرد !
ولی سلام های لطیف اونا منو بیشتر خوشحال کرد ...
چقدر به این خوشحالی احتیاج داشتم !!!
....
ظهر : نگاه مردم روستا به قیافه ی من و دوستم ... چرا یک جوری نگاه می کردند ؟؟؟
لبخند کودکان پر محبت و دویدن اونها دنبال ما هر جا که می رفتیم ....
کوچه های باریک ...
سر کشیدن من از یک دیوار گلی به حیاط خانه ای برای عکس گرفتن از یک گاو
ترسیدن دوستم از دیدن یک سگ
و ترسیدن من از صدای جیغ دوست ترسانم ...
و خنده های شیطنت آمیز ما با هم ...
چقدر سگ دیدیم و چقدر گوسفند و چقدر مزرعه ...
بالا رفتن از هر بلندی و سقوط های پی در پی که خدا رحم کرد و نکردیم ... سقوط را می گویم !
حصیر ... گرسنگی ... ناهار ... آفتابی که بی دعوت آمد ... چقدر غر زدیم به آسمان ....
و چقدر لبخند نثار روستا کردیم ....
...
عصر : باطری دوربین هامان تمام شد و باز هم غر زدیم ... این بار به باطری ها !!!
و چقدر عکس نگرفته ماند برای ۵ شنبه ...
بای بای کردیم با اهالی و آنها در دلشان به ما خندیدند ... ولی بای بای هم کردند از دور ...
به درختی که در مسیر بود قول دادیم زود برگردیم ... خوش قولیم ...
نزدیک غروب رسیدیم اصفهان ... آسمان گرفته بود !
همه چیز خوش رنگ بود ... آب به شدت سفید بود ... ابر به شدت بنفش ... باد به شدت بَراق!!!
شکست بغض آسمان ... شاید به خاطر اصرار های من ...
چقدر زیر اشکهایش راه رفتم و با آسمان حرف زدم ...
و چقدر آدمهای دیگر چپ چپ نگاهم کردند ...
بین من و آسمان و باران و درخت ها رازی بود پر از لبخند ...
همه چیز بی نهایت زیبا بود ...
به احترام ماه ، ابر ها رفتند ... چقدر می درخشید این نصفه نیمه ی ماه !!!
امروز همه چیز زیبا بود ... مثل همیشه !!!
... 
+ نوشته شده توسط نغمه ! در
87/08/17 و ساعت
21 |